قصه نا تمام


اخبار روز


قصه نا تمام

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ضربه شلاق  از خواب بلندش کرد. خیلی دوست داشت می د کمی بیشتر بخوابه. ولی نمی شد. هر وفت دلشون می خواست با شلاق بیدارش می کردند تا کار کنه. حالش از این وضع زندگی بهم یم خورد ولی کاری نمی تونست بکنه. به ضربه های این شلاق لعنتی هم عادت نمی کرد. تا عمق وجودش درد می گرفت. به نگهبان گفت چه کار کنم؟
چند تا کار باید برای مهرداد و ارسلان و حامد و سارا باید انجام می داد.
باید اتاق مهرداد رو مرتب می کرد. باید برای ارسلان چایی درست می کرد. باید لبسهای حامد رو می شست و برای سارا هم یه دسته گل رز می برد.
مدتها بود که اینجا اسیر و برده بود. حتی دقیق نمی دونست چرا. البته نگهبان می گفت بزودی بهت می گیم.
فقط می دونست که داره بدهی می ده. یعنی چون به این افراد بدهکاره باید براشون غلامی کنه تا جبران بشه.
سه ساعت طول کشید تا این کارها تمام شد. خسته بود. همیشه در حسرت یک خواب راحت بود.نزدیک صبح بود. می دونست صبح همه که بلند شند هزار تا کار باید انجام بده. ارزو کرد صبح یه ادم بدهکار ببینه و کمی از بدهی هاش کم بشه.
ولی می ترسید از شانسش یه طلبکار تازه پیدا شه. اصلا نمی دونست داستان چیه. اینهمه طلب و بدهی و از کجا امده. ولی نگهبان بهش می گفت بزودی یکمی از اسرار رو بهش می گن. ولی فعلا باید سخت کار کنه.
روزی صدبار مرگش رو از خدا می خواست ولی خبری نبود. به خودکشی هم فکر می کرد. ولی امکانش رو نداشت.
هنوز چشماش گرم نشده بود که با ضربه شلاق بیدار شد.
باید می رفت زیرکجاوه نادر رو می گرفت و می رسوندش به جایی. چهار نفر بودند. دو تاشون رو  نمی شناخت. تا حالا چند بار رفته بود زیر کجاوه وهر دفعه سه نفر ثابت بودند. حالا دو نفرشون نبود. احتمالا بدهی شون به نادر تموم شد.از بغلیش پرسید که اونا بدهیشون تموم شد؟ گفت  : نه. بلکه تعویض بدهی کردند. این دوتا تازه امدند. به اون دوتا بدهکار بودن.این  دوتا امدند جای اون دوتا.
تازه نادر رو رسونده بودند که یهو دید چندتا برده جدید رو دارند می ارند. یکیشون رو تا دید شناخت. قیافه اش برایش اشنا بود. اهان همون بود که موبایلش را قاپیده بود. ناخوداگاه خشمش قلیان کرد. دزدیدن اون موبایل اون روز خیلی بهش ضربه زد. رو پیشونی برده  نوشته بود الیاس. چند تا سیلی محکم به الیاس زد. مامور همراهش هیچ عکس العلی نشون  نداد. به ماموره گفت این به من بدهکاره. مامور گفت می دونم. به خاطر همین اوردیمش. اون سه تای دیگه هم به تو بدهکارند. ولی تو قیافه شون رو ندیدی. اون یکی رو می بینی  که روی پیشونی اش نوشته مهرداد؟!.بهش نگاه کن.
سعید با دقت به مهرداد نگاه کرد. یهو یادش امد. یه روز داشت می رفت از سرکوچه خرید کنه . یه مقدار اب تو کوچه جمع شده بود. یه ماشینه  امد و اب رو به این پاچید. سعید به راننده نگاه کرد. مهرداد نبود. شبیه بغلی مهرداد بود. بغلی مهرداد روی پیشونی اش نوشته بود همایون. سعید به همایون نگاه کرد. همایون سریع امد و سعید بوسید و گفت .ببخشید . من اصلا متوجه نشدم اصلا عمدی هم در کار نبود. میشه منو ببخشی؟ سعید بهش نگاه کرد؟ و گفت من ایجا اونقدر بدهکارم که اصلا جای بخششی نیست. اگه می خوای ببخشمت هروقت نادر امد بیا برو زیر این کجاوه  و ببرش. خوبه؟
مامور تایید کرد. سعید به مامور خودش  گفت می تونم حالا ده دقیقه بخوابم؟ مامور گفت اره.
. سعید با تعجب . به مامور همراه مهرداد گفت  : راستی این اونجا چه کاره بود؟مامور این گفت: این مهندس شهرداری بود و مقصر و مسئولیت اون چاله با این بود. سعید ناخوداگاه گفت خاک تو سرت و محک زد تو سر مهرداد. مهرداد دراز شد روی زمین. ولی هیچی نگفت و بلند شد. فقط زیر لب گفت : تا حالا بخاطرش هزار تا تو سری خوردم. ماموره بهش گفت فکر کنم بیش از  ده هزار تا دیگه هم مونده.
به مامور گفت الیاس چی؟ مامور گفت: یه هفته از بردگی تو کم میشه و میرسه به الیاس.
یعنی می تونم  یه هفته خوش باشم و بخوابم؟ اینو سعید گفت. مامور جواب داد: نه. یه هفته از از بردگی ات کم میشه. نه از الان. تو الان دیگه 7324 هفته از بردگیت مونده. یه دونه اش کم شد. سعید گفت خیلیه. چه فایده. مامور گفت : اره. ولی اخراش که بشه واسه یه روزش جون می دی. یه هفته که سهله. تازه یهو دیدی بدهکارهای بزرگ تر هم داشتی که می ان.
سعید گفت: تا اونها بیان که من بردگی ام تموم شده.
معلوم نیست. شاید بردگیت زیاد تر هم بشه. طلبکارات بیان. ولی اگه تموم شده بود می شن برده ات. و برات اونقدر کا می کنند تا بدهیشون رو بدن
اینجا به کسی ظلم نمیشه
***********
اون گوشه یه قفس بزرگ بود.حدود هشت سالی بود که حواسش به اون قفسه بود. قفس عجیبی بود . هر چند ساعت  عده زیادی  وارد قفس می شدند. کوچیک و بزرگ. بعد یهو یه سری مامور می ریختند تو قفس و اینها رو شلاق  می زدندن. اینها به سمت در فرار می کردد. تا از قفس خارج شوند. جلوی در تعداد زیاد غول بود که برای اینکه بتونند از قفس خارج بشند باید با غولها کشتی می گرفتند و حریف غولها می شدند. اگه حریف می شدند. رد می شدند. اگه کتک می خورند و کم می اورند برمی گشتند توی قفس. خوب معلومه که همیشه بزرگها موفق می شدند و بچه ها و ضعیفها باقی می ماندند. و دوباره چند ساعت بعد شلاق می خورند. کوچیکها براثر شلاق خوردن و کشتی گرفتن با این غولها کم کم بزرگ می شدند.  وروز به روز براثر این اتفاقها بزرگ تر می شدند و هر کدامشون یک روز حریف یک غول می شدند و از اون جا خارج می شدند. همیشه دلش برای بچه ها می سوخت. خیلی طول می کشید تا بزرگ بشند و بتونند حریف غولهای در بشند. و این خیلی ناراحت کننده بود. گاهی خیلی طول می کشید تا این بچه ها بزرگ می بشند. بستگی داشت موقع ورود چه هیکلی داشته باشند. البته یه سری وقتها هم بود که وقتی یه سری ادم وارد قفس می شدند توشون بچه ای و یا ادم ضعیفی  بود که وقتی می خواست خارج شه غولها بهشون کاری نداشتند و با احترام می رفتند کنار.

**********************

پی نوشت : بقیه به عهده خودتون


محصولات


ارسال نظر





Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.