پاییز فصل آخر سال است


اخبار روز


پاییز فصل آخر سال است

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

رمان "پاییز فصل آخر سال است" کتابی ست نوشته ی نسیم مرعشی نویسنده ی خوش نام فارسی. این رمان موفق به دریافت جایزه ی جلال آل احمد در بخش رمان گردیده است.

در داستان پاییز فصل آخر سال است به درون زندگی سه دختر که هر سه در شرف ورود به سی سالگی هستند می رویم. این سه دختر در دوران تحصیل خود در دانشگاه با یکدیگر روابط نزدیکی داشته و اکنون که در درگاه سی سالگی ایستاده اند، مسیرهایشان کاملا از یکدیگر جدا شده و فاصله ی زیادی بینشان افتاده است. اما بازهم تاثیر این سه تن را روی زندگی دیگر نمی توان نادیده گرفت.

دانلود کتاب پاییز فصل آخر سال است

هر یک از فصل های این کتاب از زبان یکی از شخصیت های داستان روایت می شود و این بر زیبایی کتاب بسیار افزوده است. داستانی که از زبان هر یک از شخصیت های داستان در فصل های مختلف می خوانیم گاه با روایت شخص دیگر در فصل دیگر تداخل دارد و تنها زاویه ی دید عوض شده است. این درست جایی ست که نویسنده هنرمندی و چیره دستی خاصی در داستان نویسی به خرج داده است.

شبانه یکی از دوست داشتنی ترین شخصیت های داستان است. کسی که از دوست نداشتن می ترسد. به جرات می توان گفت که شخصیت شبانه بهترین و کامل ترین شخصیت داستان است. او به راحتی احساسات خواننده را درگیر خود می کند. شبانه نگران برادرش ماهان است و از دوست نداشتن او بسیار می هراسد. از دوست نداشتن ارسلان می ترسد و نگران است که بلایی سر او بیاید. شبانه مدام نگران است که بر سر موجودات مورد علاقه اش در زندگی بلایی آمده و یا دچار حادثه ای شوم شوند.

در بخشی از کتاب می خوانیم:

"این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می کنند. بیدار می شوند و می خورند و می دوند و می خوابند. همین. مگر به کجای دنیا بر خورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان  اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم در نیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله عروسک را کنده بودم داشتم چشمش را از گردنش می آوردم بیرون. می خواستم بفهمم چرا وقتی می خوابانمش چشم هایش بسته می شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار، من را نشاند روبه‌روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟"

برای دانلود این کتاب می توانید به سایت دانلود کتاب فیدیبو مراجعه کنید.

محصولات


ارسال نظر





Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.