چیزهای کوچک


اخبار روز


چیزهای کوچک

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دوسه روز بودکه اعصابم خورد بود. شایدم بیشتر.

دقیق نمی دونم از چه روزی. ولی شاید از دوشنبه یا سه شنبه.

در هرصورت پنجشنبه که رفته بودم خونه خواهرم می گفت مدتهاست سعید سابق نیستی.

گفتم خوبم. گفت نه. از بعد بیماری خانمت دیگه سرحال نشدی.

گفتم نمی دونم ولی چند تا چیز کوچولو رو مخم است.

گفت چی ؟ گفتم مثلا مرغها بلدرچین م رو کشته اند. سرکار مشکل دارم. پایان نامه افتاده و چیزهای کوچیک دیگه.


گذشت ولی خودم فکر نمی کردم واقعا اینو چیزهای کوچیک جمعش ده باشه وواینقدر رو مخم باشم.

پنجشنبه قبل از اینکه بریم خونه خواهرم متوجه شدم در بین مرغها و بلدرچین ها رو باز گذاشتم و مرغ سیاهه آمده اینور و یه بلدرچین رو کشته بود.‌خیلی ناراحت شدم‌ دیروز تو دیوار آگهی کردم و هردو مرغ مشکی رو فروختم .


دقیقا بعد از فروش مرغ مشکی یهو یه حس خیلی خوب پیدا کردم. غمهام پاک شد و پر انرژی شدم‌ ساخت فاز دو مرغداری دو که بزرگ تر رو بود رو کلید زدم. و کلا برای خودم هم عجیب بود که یه چنین چیز کوچولو یی چقدر می تونست زیرپوستی رو مخم باشه و قدرت و انرژی منو گرفته باشه.


پی نوشت : سر یه چیز کوچولو خانمم دعوا کرد و بعد قهر کرد و بعد من و بچه ها رفتیم تو صحبت تا دوشب.


محصولات


ارسال نظر





Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.